آورده اند که روزی مورچه ای از مسیری می گذشت که بوی عسلی ناب به مشامش خورد و هوس عسل کرد.عسل در بالای یک سخره سنگی بود. مورچه هرچه تلاش ورد تا از آن بالا بره نتونست و می افتاوگد چون دیوار سخره بسیار لیز و صیقلی بود. مورچه که خسته شده بود داد زد که ای داد ای بیداد من عسل میخوام آیا جوانمردی هست که من
برچسب:
نویسنده: کیان رنجبر
تاريخ: جمعه
9 تير
1396 ساعت: 20:16